|
ایَه ایَه ایَه هه هه هه هه آبان ۱۳۶۹ (زیبا ترین شعر هستی: آوازی ملکوتی که هنوز گرد زمین بر آن ننشسته!!!!!) ========= تیپ تاپ تیپ تاپ ۱۳۸۶ (درست زمانی که به زنده بودن عادت می کردم. "دیگه اون آواز ملکوتی فراموشم میشد" تو آمدی: تا بخندم دلتنگ شوم اشک بریزم و یادم بیاید که انسانم هنوز) ========= چیک!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ۱۴۲۰(شاید) (صدای وصل: صدای باز چکِ قطره ی دور افتاده! صوت رجعت!!! شعر یکی شدن طالب و مطلوب ـ عابد و معبود!!!) +++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ ++++++++++++++++++++++++++++++++++++=++++++++++++++++++++++++ بین خودمان بماند شب از روز روشن تر است: وقتی همه می خوابند شب ناگاه روشن میشود! آری شب از روز روشن تر است: تنها خوش ندارد کس بداند بین خودمان بماند شب از روز روشن تر است!!!! =============================================== بین خودمان بماند اگر علف خواران قدرت اتحاد گله های عظیمشان را می دانستند تا کنون اثری از گوشتخواری نمی ماند! بین خودمان بماند مبادا کس بداند!! آخر نسل گوشتخواران در خطر است!!!۱
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 16:53 توسط الف ما ! |
باد سرد، درخت پاییز را آهسته نجوا کرد. نجوا چه بود که چونین برگ برگش را به رقص آورد؟ ____________________________________یگانه عمود بر افق بی کران معنای ناب تنهاییست تک درخت پهن دشت ________________________________________________ خدایا مرا عشقی است اما نه گرماینده "شکایت برد زمین خورشید سرد زمستان را!" _____________________________________________ صبح گل تپید و سر ز زیر لحاف گلبرگ کشید افسوس که خورشید سرد را توان تمکین غنچه نیست... + نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387 18:13 توسط الف ما ! |
سلام. در اوج اختلافات سیاسی و کشمشای قبل انتخابات که تو مجلس حتا سر این بحث بود که کره پنیر کره ایه که شوره یا پنیری که چربه و اگه یکی از اقلیت از دهنش در می رفت که ماس سفیده فرداش اکثریت لایحه می داد ماست سیاست!!!! شاید هیچ کس فک نمی کرد می شه یه موضو مطرح کرد که اقلیت و اکثریت متفقن بهش رای بدن. اما اتفاق افتاد!!!!!!! کردانو می گم! عجیبه ها!!!! وزیر کشور میاد مدرک جعلی ارایه می ده و به نمایندگان ملت ایران دروغ میگه!!!! بعد رییس جمهور از این دروغ می حمایته!!! البته سابقه دروغو تو دولت نهم داشتیم!!! فرافکنی ها و دروغ های جناب احمدی نژاد تو مصاحبات با رسانه های داخلی و خارجی از یادمون نرفته اما تلاش دولت برای نهادینه کردن فرهنگ والای دروغ در این سطح وسیع (دروغ به تمام مردم ایران در خانه ی مردم ایران!!!) و با این سرعت (در ظرف ۴ سال ریاست جمهوری) موضوعی بود که تعجب بر انگیز بود!!!! احتمالن طرح ضربتی یا جهادی ترویج فرهنگ دروغ بوده!!! اتفاق جالبه دیگه این بود که رییس جمهور در پاسخ به نمایندگان نامید از استعفای کردان که خواستار عزلش بودن میگه: بابا مدرک جعلی که عادیه!!!! (احتمالن بعدم تو دلش گفته ما داریم فرهنگ دروغو نهادینه می کنیم اومدی میگی مدرک جعلی؟ هه!) اما باز هم جالب تر: شاید اکه قبل از شنیدن این که رییس دفتر احمدی نژاد تو مجلس چه کرده!!!! نمی فهمیدم منظور رییس جمهور از امتحان همه ی راه های غیر اصولی برا جلو گیری از استیضاح کردان چی می تو نه باشه!!!! بله!!! رییس دفتر احمدی نژاد قصد داشت با ۵ میلون تومان رای نمایندگانو بخره!!! گرفتی؟ یعنی ۵ تومن بده نماینده که از حقوق من و تو بگذره!!! که فوق دیپلم دروغگو وزیر کشورمون شه!!!! البته اینو که دولت با نفت ۱۰۰ دلار فک می کنه پول درمونه هر چیه و تا حالا هر وقت کم آورده از پولای نفت هزینه کرده و مملکتو (اگه بشه گف) چرخونده!!!!!!!!!! چیزه جدیدی نی اما مث اینکه این بار مورد معامله کالا و این طور چیزا نی!!! حقوق ایرانیاس که ۵ تومن می ارزه!!!! نکته ی زیبا تر اینه که با کاهش قیمت نفت دیگه کالام نمی تونه باپول بخره! اما این تنها راه غیر اصولیه مورد نظر رییس جمهور نبود!!!! ارسال پیامک هایی که استیضاح کردان را مساویه تباهی آخرت می دونستن قسمت دیگه ای بود!!!!! اما با همه اینا کردان به مجلس اومد!!! بی هوا خواه همیشگیش جناب احمدی نژاد!!! و تسبیح چرخان به پشت تریبون خانه ملت رفتو باز دروغ گف! (از دست زاهد کردیم توبه وز فعل عابد استغفرالله) کردان گف استخاره کردم که استعفا بدم بد اومد!!! (حال آنکه استخاره توسط خود علما اون هم در موارد به این حساسیت که راه و چاه مشخصه رد شده و این عمل وزیر کشور-نفر دوم دولت- خود نشان دهنده ی نفوذ خرافه به ارکان بالا و تصمیم سازه دولته -البته اگه همینم دروغ نباشه-) کردان گف من حقوق واسه مدرک دکترای نداشته نگرفتم براش مدرک آوردن که گرفته گف نماینده ولی فقیه بودم معلوم شد نبوده( نمی دونم خود مقام رهبری چرا به کردان برا این دروغ اعتراض نکرد) بعد سعی کرد مظلوم نمایی کنه که بچه ام و مسخره می کننو ... (فرافکنی نهادینه ی دولت نهم!!!) آخرم از رهبری مایه گذاشت بعدم قاطی کرد و نتوست بحرفه!!! در انتهام طی یک عمل نمادین تسبیحی که خود و همسنگراش پشتش مخفی شده بودن پاره شد!!! اما چراریاست محترم جمهور از کردان حمایت کرد و این افتضاح در سطح بین الملل رخ داد و حیثیت جمهوری اسلامی (اگه چیزی تو این ۴ سال مونده باشه ازش) رفت؟ دلیلش واضحه جناب کردان از اصلاح طلبان کینه دیرینه داشت و در این ماجرام که توانایی بالاشو در تقلب نشون داد. وزیر کشورم که باس انتخابات برگزار کنه. حالا حدس بزنید!!! آفرین احمدی نژاد می خواست وزبر کشور کردان باشه تا در انتخابات به نفع جناح اصولگرا تقلب بشه!!!! تا اصول والایی همچون دروغ تقلب استفاده از قوه ی قهریه در مقابل اندیشه و ... ۴ سال دیگم نهادینه بشه!!!! در این شرایط که همه نیروهای پلیدو تمامیت خواه قوای خودو برا به دست گرفتن مملکت جم کردن تحریم انتخابات خیانت به ملت و آزادی و همه ی ارزش های ایران ماست!!! حضور حد اکثری در انتخابات تنها راه مقابله با احمدی نژادیسم!!!! دلم این روزا گرفته آخه حس می کنم نیلومو زیاد می اذیتم بیچاره!!! آخی. راستی مسعود حق جوابیه دادن داریا!!! البته نمی دونم چی می خوای بگی! ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم یا جام باده یا قصه کوتاه!!!! + نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387 10:46 توسط الف ما ! |
سر کوچه ي اول يه مرد چاق بود. از پشت ديوار اول شکمشو ديدم. طوري نگات مي کرد انگار يه مرغ چاقو چله ديده. داشت دو لوپي مي خورد. حلال حروم. طيب يا نجس.
رفتم جولو: ببخشيد آقا! مي دونين ما چرا اينجاييم؟ خنديد غذاش تو گلوش گير کردو نزديک بود خفه شه: چقد ازين جوونا با اين سوالاي مسخره زياد شده!!! خب معلومه نمي دوني وگرنه اينقد لاغر و نحيف نبودي. ما اومديم تا بخوريم! چي؟ چي نداره ديگه!! زندگي يعني طعم يه تيکه گوشت زير دندون!! طعم تلخ شکولات... . جا خوردم!!! اومديم تا بخوريم؟ بخوريم و بعد هم خورده شيم!!! زير خاک خورده شيم و هزار سال بگذره و انگار نه انگار من بودم يا اون گوشت و شکلات بوده تصميم گرفتم بازم بگردم. سر کوچه دوم هنوز نرسيده بودم که صدا اومد. صداي جيرينگ جيرينگ. صداي سکه. نزديک که رفتم يه مردي بود رو يه تپه سکه. غلت مي زدو مي خنديد.لباساي براقشو مي ديد و مي خنديد مرکب طلاشو مي ديد و مي خنديد برق سکه هاشو مي ديد و مي خنديد اما تو دلش انگار که مي ناليد. ببخشيد آقا! زندگي يعني چي؟ خنده زنان يه مشت سکه ور داشتو همين طور که مي ريخت: پسر گوش کن زندگي يعني اين!!! صداي قشنگه سکه ها!!! اما به تو نمي دمشا!!! خب زود برو ديگه!! اضطرابي داشت. تو دلم گفتم گفتم خوش به حال سکه ها که چنين نگهباني دارن!!! نزديکه سومين کوچه که شدم نگاه سنگيني رو خودم حس کردم. قلبم گرفت. تو حريم نگاه سياهي پا گذاشته بودم. صداي جيغ زنا و دخترا ميومد. يه مرد بود که عطر خيلي سک.سي به خودش زده بود. پيرن خيلي سک.سي پوشيده بود. شلوارشم سک.سي بود. آلت ورم کردش ا زير شلوار سک.سيش بيرون زده بودو نگاه شهوانيش منو مي ترسوند. بيچاره زنا! ببخش! ما چرا زندگي مي کنيم؟ دستشو برد تو شورتش تا آلت.شو بخوابونه!!! شورتشو ديدم. اونم سک.سي بود: هه!! ما نيومديم زندگي کنيم. اومديم فقط بکنيم!!! ازونم رد شدم. سر کوچه بعدي زمزمه هاي عاشقونه ميومد. به دلم نشست. جولو رفتم. يه پسري بود خوش چهره و آروم. اما گاهي هيجان زده مي شد. رو خط جنون بود گمونم. رفتم جلو: ببش عزيز: زندگي يعني چی؟ زندگي... زندگي... یعنی با هر نگاه معشوقت بمیری زنده شی. یعنی به امیدش بخندیو در غمش بنالی!!! این حرفاش منو یاد نیلو انداخت. دلم لرزید کمی. اما آخه همش که نمی شه این باشه. نه؟ رفتم و رفتم تا صدای تق و تق دونه های تسبیح اومد. جلو یه مرد خشن بود باز همونا که پیشونیشون داغ داره!!! یه نگا به صورت صافم کرد و گف استغفر الله و اتوب الیه!!! شما می دونین ما چرا زندگی می کنیم؟ یه نگاه پر غضب کرد و گف: ا همون اولم فهمیدم تو از همون کافرایی که می خوان با سوالای الکی بحث و منحرف کننو کفر و ترویج بدن. گفتم نه آقا به خدا سیاسی نیستم فقط یه سوال داشتم همین. گف اگه واقعن سوال داری بدون که خدا تو قرآن می گه آسمان ها و زمین را جز برای عبادت نیافریدیم!! هدف عبادت!!!بععععععععععله. گفتم حاج آقا چرا باید خدا ما رو بیافرینه برا عبادت؟ مگه نیازی داره آخه؟ همینو که گفتم تسبیشو پرت کرد به طرفم که برو گمشو لا مذهب الان نحسیت می گیرم!!! منم رفتم فضا کمی معنوی تر شده بود. اما سوال تو هوا موج می زد. یه آقایی بود با لباس سفید و محاسن زیبا و بلند. چشای سرمه زده موهای چرب. بوی عطرش تو هوا بود. گفتم سوالمو: ببخشید ما چرا خلق شدیم؟ برای عبادت. مگه خدا احتیاج داره؟ نه ما محتاجیم. ما محتاجیم؟ یعنی خدا ما رو ساخته تا عبادت کنیمو نیاز خودمونو رفع کنیم؟ شما یه ماشین می سازی که اونقد نف تولید کنه که احتیاج خودشو رف کنه؟ قانع نمی شم. یه کم فک کرد و گف منم نمی دونم اگه فهمیدی حتمن به من بگو. اما یقین دارم بدون اینکه علم داشته باشم. کمکم همه جا عوض می شد انگار عمودی راه می رفتم. نه تو کوچه تو آسمون. فضا آرام بود. خدا رو دیدم. مودبانه سلام کردم و مودبانه جواب داد. خدا چرا ما رو آفریدی؟ فقط نگو برا عبادتا! خندید. گف آدمای متفکر و دوس دارم. من آفریدم اما نه از سر نیاز. من آفریدم چون ذاتم آفریننده س. اگه خلق نکنم دور از عقل و حکمته. یه مجسمه ساز که می تونه یه اثر زیبا بسازه اگه نسازه دیوونه نیس؟ اصلن خودتو چرا شعرمی گی برا پول؟ شهرت؟ می دونم برا اینا نی. تو شعر می گی چون می تونی و چون شاعری. منم شاعرم. شاعر هستی. گفتم پس چرا تو قرآن گفتی برای عبادت؟ چون من شایسته ی عبادتم و شما ناچار به پرستش!!! شما طوری آفریدم تا عبادت کنین!!! آخه شعرم این طوری قشنگ تر می شد! یعنی ما بشینیمو فقط تسبیح بگیم؟؟ نه تسبیح نگین. عبادت کنین. گفتم که هر کاری شعر منو قشنگ تر کنه عبادته. از پاکیزه و حلال بخورین اما نه اون قد که شکمهاتون سروران شما باشند و پیش از شما وارد شن. از مال دنیا استفاده کنین ولی نه طوری که شما رو به مالتون بشناسن. و شما گه بان سکه ها باشین. از دختران به همسری بگیرین اما نه طوری که تفاوتی با خوک نکنین یکدیگر رو دوست داشته باشین اما من رو از یاد نبرین. تسبیح بگین اما مهربان باشید. اهل یقین باشین اما به دنبال جواب سوال ها برین. بی اختیار گفتم سبحانک! خندید. برام از آفرینشت بگو. من نورم اما هیچ نوری مث من نیس!!!! منبع لا یضال انرژی! یک روز ذره این از این انرژی متراکم رو به جهان شما دادم. با برنامه ای دقیق و حساب شده. تا جهانی بسازم. این همون چیزی که شما بهش می گین بیگ بنگ. البته هنوز نمیشناسینش. و من جهانی و از هیچ به وجود آورد . آخه من فاطرم! و وقتی همه چیز آماده بود و یه کره ی آبی که ذره ی کوچکی از خود من(و نه قدرتم اون طور که فک می کنین) پیدا شد. دست به کار شدم و مقداری از آنچه از خاک آمده بود را در کنار هم گذاشتمو سپس روحی در آن قرار دادم. (حالا می فهمم چرا با اینکه می دونیم تک سلولی ها چی دارن اما هرچی اجزاشو کنار هم می زاریم ساخته نمی شه. کار اون روحست!) که من خالقم. بعد آن موجود را پروش دادم و گونه گونه کردم و در آسمان و زمین پراکندم. آخر من رب هستم. حال گونه ای را به نیکو ترین اندام در آوردم. آنچنان که دیگر آن روح ناقص کفایتش نمیکرد پس از روح خود در او دمیدم! ادامه دارد/ + نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387 1:30 توسط الف ما ! |
سلام! پووف! اینجا چه گرد و خاکی گرفته! اما به دعوت علی و پوریا من تو این بازی شرکت می کنم! این هایی که می خونید خاطراتیه که من الآن به ذهنم می رسه! * شش سالم بود! زیاد خروسک می شدم( گلوم می گرفت و نمی تونستم نفس بکشم) اصولا توی خونه همیشه دارو و گل گاو زبون برای معالجه من وجود داشت! یه شب ساعت ۲ نصفه شب بود که داداشم از خواب بیدارم کرد و گفت : خروسک شدی مسعود؟ منم گفتم نه! چطور مگه؟ گفت پس چرا نفسات این شکلی شده! اومدم بگم چه شکلی که دیدم نفسم بیرون نمیاد! و تازه فهمیدم خروسک شدم! از شانس من اون شب هیچ دارویی هم تو خونه نبود! تا بیمارستان برسیم من مردم! **ابتدایی بودم! غروب بود ، داشتیم با چند تا از دوستام از سالن ورزش برمیگشتیم! توی راه یه پارک بود که ما همیشه توش جفنگ بازی در میاوردیم! اون روز هم رفتیم سوار سرسره شدیم! سرسرش خیلی خوف بود! یه چهار پنج متری ارتفاع داشت! ما داشتیم چند نفری میومدیم پایین! یهو من پرت شدم پایین! در آخرین لحظه مثل این فیلم خارجکی ها دستم رو گرفتم به نرده ی کنار سرسره! بچه ها هم کشیدنم بالا! کل ملت زل زده بودن به ما! بچه ها رنگشون عین گچ سفید شده بود! خودتون دیگه حالت من رو تصور کنید! *** باغ دائیم بودیم! شب قرار شد من و دائیم و دختر دائیم بریم یکم خرید کنیم برگردیم! سوار ماشین بودیم و تو جاده داشتیم می رفتیم که یهو از اون طرف یه مینیبوس به قصد سبقت گرفتن اومد روبرو ما! ما هم همینجوری زل زدیم بهش! چند متر مونده بود تصادف مرگ بار جاده شهریار شکل بگیره که دائیم پیچید تو خاکی و کلی این ور اون ور رفتیم تا واستادیم! تا آخر مسیر هیچ کس هیچی نگفت! **** دو سال پیش بود! با موتور یکی از بچه ها داشتیم می رفتیم! شب بود! قبل از اینکه به تقاطع برسیم من بهش گفتم سرعت رو کم کن، خطرناکه! اونم گفت این وقت شب پرنده تو خیابون پر نمی زنه چه برسه به ماشین! هنوز حرفش تموم نشده بود که به تقاطع رسیدیم و دیدیم یه پرنده ی سیاه محتوی چهار تا جوون جفنگ تر از ما در حال نزدیک شدن هستن! ما هم با اشتیاق به این پرنده ی سیاه (پراید) زل زدیم! واقعا قفل کرده بودیم! هنوز چهره ی جوون های داخل ماشین رو که انگار اونا هم مثل ما قفل کرده بودن یادم نمی ره! اینبار هم چند متر مونده به وقوع حادثه راننده ی پرنده سیاه (!) فرمون رو پیچوند! نزدیک بود ماشینشون چپ بشه! اما به خیر گذشت! این رفیق ما تا چهار تا خیابون پائین تر هم دستش رو از رو گاز بر نداشت! قبلی بیشتر بود! الآن حسش رو ندارم دیگه! + نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 12:17 توسط میم ما ! |
اکنون نیمه شب است آوووو آووو گرگ شب زوزه می زند آووو آووو
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ دوش ماکیان بی گاهان خواندندو موذن اذان داد. هراسیدم. چو پی شدم دانستم که بامداد نیم شبان هوسِ ظهور کرده!!!!
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ این دو شعر در دو زمان متفاوت و دو حال و هوای متفاوت سروده شدن. (هیچ ربطیم ندارن) ببخش مسعود نوبتتو دو بار گرفتم تقصیر خودته دیگه آپ وبلاگ خیلی عقب می افتاد. + نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 21:24 توسط الف ما ! |
نگاه از باختر و امید از خورشید و اختر بر گرفته بودیم که: خروسی، فرخنده خواند که بامداد دارد دوان دوان می دمد خوب رویِ خرامانِ خوش روشِ خوابگونم: خروشِ خفنْ خبیثِ خصم را به خنده نیوش، که بامداد دارد دوان دوان میدمدو می آیدو می بردو می درد پیرهن سیاه شب را. بامداد دارد دوان دوان می دمدو می خواند حلاج وار: انا الاحقو انا الحق. و چو بسو زاننم انا الحق که: شب تابِ شب افروزم مهر دهان شیطان بین تا چه می دوزم چون شمع که می سوزم شب تاب شب افروزم شب تاب شب افروزم شب تاب شب افروزم شب تاب شب افروزم شب تاب شب افروزم شب تاب شب افروزم و هر بار ندا نزدیک می شد. ٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫ به سیاهی دریا در افتاده بودیم و شیاطینی که وصفشان رفت در فکر سر گرانیمان که بوی کور سوی فانوسی شنیدم. آی مردم بوی کور سوی نوری دارد می آید انگار..... دارد می آید انگار؟ ٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫ ای که دووووستت می دارم گفتنت را دوووست می دارم. ای دوووسست که دووووست داشتنت را دووووست می دارم. ای که دووووستیت را دووووست می دارم. ای که دوووستت را دوووست می دارم. ای دوووست که دوووست و دوووست و دوووستت می دارم. ای که دوووستو دوووستو دوووستو دوووستو دوووستو دوووسستو می دارمت. ای که دارم دوووستت می دارم. *************************** خوشا دمی ندای دف و دافی و بیخیالِ دفتر دیفرانسیلی ندای فلوت و ابسولوتو و چو قوم لوط و هبوط هبوط و هبوطو هبوطو. (اینم توصیه ی اخلاقی که اگه این کارا رو بکنین هبوط می کنین!!!!!!!!!!) می خواستم به نیرو انتظامی گیر بدم زیتد شد ولی دفه بد. + نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 16:29 توسط الف ما ! |
خسته ام زین شهر خموش و بی خروش و خروش ِ بی خموش ِ خواهش هاش و از فرود ِ عمود ارزش هاش وز حاشا و حاشا و حاشاهاش از نازش هاش و مالش هاش و گایش هاش و زایش هاش.... و تپش هاش و بوسش هاش از آرایش های بی پالایش هاش خسته ام زین شهر خراب و بی خواب و خروش بی خموش خواهش هاش. و حتی از نخود و لوبیا و ماش ِ آش هاش ******************************************** بر تکه تخته ای تا شده ایم. وبا هر موج به لرزه می آییم بی که ساحلی چشم آید. یا صوت چشمه ای به گوش. بی پایان دریا و خروش بی خموشش امیدم بلعدمان. به ساحل شنی به کنار میزی ۵ صندلی است به هر صندلی یکی شیطان نشسته. شیطان ششم ایستاده. و کوره می سوزد و نور سرخش صورت آتشین شیاطین را گداخته تر می نمایاند. و فریاد های سوزنده مردمان از درون کوره هر دم گوش خراشتر می شود که نه نه نسوزانیدمان. شیاطین به شور نشسته اند که گر شود سر گردانی ما را به شور آب شورش بیش کنند. کمی آن طرف تر شیطانی دیگر ایستاده با ردایی بلند. وکتابی به دست دارد که دستش را می سوزاند و علمی دست گرفته که برایش بس سنگین است اما بایست به دست گیرد. چرا که علم و کتاب را شاخصی کرده تا بی خبر مردمان سوی وی شتافته و ندانسته برده و به کوره سوزنده شوند. و من کنون تنها نشسته ام که خسته ام زین شهر بی خواب و خراب و خروش بی خموش خواهش هاش
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387 17:28 توسط الف ما ! |
حاجی ما دينمون دینه . شرابم که می خوریم" بسم الله"می گیم .چاقورم با "بسم الله" از غلاف بيرون می کشيم حتی چند وقت پيش هم که عاشورا تاسورا افتاده بود وسط ماه رمضون ، وقتی همه ی لوطی ها داشتن جلوی خانومای اون ور خيابون قمه می زدن ما از ترس اینکه روزمون باطل بشه سرمونو انداختيم پايين مثل بچه آدم رفتيم تو مسجد پلو نذریمونو خورديم. حاجی خودت میدونی برا چی تشريف فرما شدم . به خاطر همون وام قرض الچی چی .همون که هی می گفتيد ميت المال.نمی تونين به هر کس بدينش.حاجی اگه واممونو بدين لوطی گری کردين. یه الکل فروشی باز می کنيم همه ی کسایی که به نظر شما نا لوطی انوجمع می کنيم اونجا. دکونمو ته بازار میزاريم .دور از مسجدتون . تازه به خاطر عاشورا تاسورا تعطيلم می کنيم که بازار کله بندا کساد نشنه آخه همه لوطيا اون روز به عشق امام حسن قمه می زنن. آره حاجی لوطيام از دين یه چيزايي حاليشونه .اون روزم که خونه ی همسايتون عروسی بود و مارو را ندادن برا ی شام به خاطر حرمت شما فقط به چراغا و ماشين عروس لطف کرديم .آخه تو دین حرمت واجبه. حاجی به خدا تقصير ما نيست هر جا ميريم ما رو آدم حساب نمی کنن . قبول ما آدم نيستيم اما دل که داريم، عاطفه که داريم، آخه مگه آدم کشتن گناهه؟ نه شما بگین گناهه ؟زندگی مام از اين راه می چرخه. امااصلا صرف نداره.طرف ميگه فلان کسو نفله کن مام نفلش می کنيم بعد طرف شاکی در مياد که من نگفته بودم بکشش گفته بودم حالشو بگير. مام که می گيم عزيز دل برادر چه فرقی ميکنه اونم ميگه الآن می گم بيان دستگيرت کنن منم که حال زندونو ندارم مجبور ميش اونم نفله کنم. بعد کل پولاشو می گردم می بينم پول دو بار حال و صفا نميشه.مجبور ميشيم شیريکی بريم دربند قليون بکشيم.حاجی اين عزيز دل برادرو از شما ياد گرفتيما.اما آخه حاجی قليونم شد سيگار؟! آدم تا دو روز بوی گند ميده اما نمی دونم تو اون دو روز چرا همه می گن چه بوی خوبی می دی. مردم چه قدر بد سليقن . همين هفته پيش آره همين هفته ی پيش تو حموم به طرف گفتم رو سرم آب نريز فر مو هام به هم می خوره بعد از اين که آب ريخته از ترسش ميگه چه قدر موهات خوب شده .آره بعضی ها خيلی ترسوان اصلا منتظر نمی مونن بفهمن چی به چيه . مثلا همين ديروز رفته بوديم بانک شاهنشاهی زنيکه پررو هنوز هيچی نگفته بودم جيغ زد و نگهبانو صدا کرد؛اونم با پس گردنی انداختم بيرون منم جوابشو دادم یه کله زدم بهش کارش به دکتر خونه کشيد ديگه نفهميديم مرد، زنده موند ، آخه اون روز اصلا تو حال خودم نبودم تا خرخره خورده بودم . آره حاجی اگه کار مارو تو بانک راه انداخته بودن که مزاحم شما نمی شديم . یه وام نا قابل دو سه هزار تومنی می خواستم.به جون عزيزت میدم، درآمد دکون خوبه . بهتر از درآمد نفله کردنه ،مالياتم که نداره . پاسبونام که کاری ندارن هيچ خودشونم ميان یه فيضی می برن.آره حاجی اين همه برات روضه خوندم قبول کنی یه وامی به ما بدی. مام یه سهمی تو ميت المال داريم نا سلامتی. قبول ميکنی حاجی .دستت صاف به افتخار حاجی یه صلوات:الهم صل علی محمد... حاجی بقيشو يادم نمياد . شما به جای من بفرست البته وقتی اومدن بازت کردن . مرد لنگ را دور دستش پيچاند کليد کوچکی را از جيب کوچک جليقه مردی که روی صندلی باطناب های سفيد بسته شده بود بر داشت و به طرف صندوق زير ميز گوشه ی اتاق رفت. پ.ن: اینم برا دو سال پیشه! + نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 19:17 توسط میم ما ! |
شرشر آبشار شادمان را سر شار شدن غرور سنگی که آسمان خلیده از او کوه را در یافتن ابلق خیابان به برگ چنار را دیدن چو پرستو شاخ انار را پریدن صد عشوه و ناز نگار را خریدن به مستی سحری جامه دریدن و من سناریویی می نویسم که خود کارگردان آنم و با دستان خود سن را برایش می آرایم. و خود بازیش می کنم. روشن می بینم فردا را که هنوز در راه است... می بینم. می خواستم به داستانم خوشم نیو مد ازش. احساس کردم طرحش خیلی قشنگه اما چون بلد نیستم خوب درش بیارم حیف میشه!!! از اینام خوشم نمیاد. مسخره است. تعارف که نداریم. بده!!!! + نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 11:40 توسط الف ما ! |
|
| |||||